. و شعر بود که شاعر را سرود...

حرف دل
و شعر بود که شاعر را سرود...

نمیـــ بینددلم دیگر!
تو را ازراهـ چشمانم!
لبمـ برلب بنهـ ساقی!
کهـ کـامل گرددایمانمـ!
یکیــ آغوش مـیــ خواهـد!
یکیــ مدهوش میــ خواهد!
لبــتــ را نــوش مــیــ خواهد!
مرا ایـن دهـ...و هـــــمـ آنـــم!
سیــــــاهـ اشکـــ میــــ بنــدم..!
خـزانــــ عـشقـــ میـــ گـــردمــــ..!
بــهــ نــامــ دوســت میـــ خندمــ..!
بـهـــ پــایــــــ دوستـــــــ قــــربانمــ..!
فصلهای دلاوارنامه
پستوی دلنوشته ها
کاتب
ابر برچسب ها
قدمهای بر چشم دلاوار
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
قدمهای امروز :
قدمهای دیروز :
قدمهای این ماه :
قدمهای ماه قبل :
کل قدمها :
آخرین قدمها :
  

اینجا فقط

دلاوارم!

همین


فصل : شعرانه,
برچسب ها : خوش آمدید,دلاوار,

فصل : متفرقانه,
برچسب ها : خواهر,برادر,
رقص غم...
به قلم:دلا وار 07:04 ب.ظ

چشمم گرفت ماه محرم پناه از او

در خونِ دیده، رقص غم از من... نگاه از او

بغضم شکست و سینه رها کرد آه از او

خط عذار یار که بگرفت ماه از او

خوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او

 

جز زلف یار هر چه سیاهی است ظلمت است

در روضه ات اگر چه غم عشق، عبرت است

انگشت عقل مانده به دندان حیرت است

ابروی دوست گوشه محراب دولت است

آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او

 

پیراهنت ز گرگ غم و کینه چاک دار

سر را به پای یوسف زهرا به خاک دار

می خور ز آب دیده و دل دردناک دار

ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار

کآیینه‌ایست جام جهان بین که آه از او


دست دلم به پای تو، زنجیرِ دیده بست

تا در کنار علقمه افتاد از تو دو دست

ساقی به آب نه... به می کرده ایم مست

کردار اهل روضه مرا کرد می پرست

این دود بین که نامه من شد سیاه از او


دلاوار


فصل : شعرانه,
برچسب ها : شعر,شعرعاشورایی,محرم,روضه,دلاوار,عشق,میکده,حسین,مخمس,حر,یا اخا ادرک اخاک,طفل,


بگو چه داشت خرابه؟ چه در دلت داری؟

چگونه جان بسپردی؟ چرا شدی جاری؟

اگر چه بود خرابه شبیه یک کوچه

ولی نبود به آنجا... نه در... نه دیواری!


دلاوار



فصل : شعرانه,
برچسب ها : خرابه,شعرعاشورایی,شعرمحرم,رقیه,فاطمه,کوچه بین هاشم,در,دیوار,دلاوار,
زبان حال حر:
به قلم:دلا وار 01:39 ق.ظ


آتش به جان حر مزن ای موج آفتاب
آتش بریز بر من و بر کودکان متاب

خنجر به قلب من رود آنگه که عاشقان
گویند اوست؛ آن که به روی تو بسته آب

باید بمیرم از غم اصغر هزار بار
آه از دمی که با دم او کرده ای خضاب

سوی بهشت و حوض اگر خوانده حق مرا
وایم اگر به حوض ببیند مرا رباب

هر لحظه یاد علقمه و آب و مشک و دست
خود کافی است بر من بیچاره این عقاب

حتی بهشت داغ مرا تازه می کند
روی تو و لبان توام می دهد عذاب

وقتی که من به تشنگیت فکر می کنم
ای کاش باز بر سرم عالم شود خراب

دلاوار


فصل : شعرانه,
برچسب ها : شعر,محرم,شعرعاشورایی,حربن یزید ریاحی,حر,آب,طفل,اصغر,رباب,شب دوم,دلاوار,حوض,
بساط عشق!
به قلم:دلا وار 01:54 ب.ظ

به شام تیره ی دنیای دون من، تو بتاب

محاسنت اگر از خون سرخ گشته خضاب

نقاب چهره میفکن به سانِ خمِّ شراب

اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب

هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب


اگر شکسته حریم تو دشمن دونت

حلال گشته ز کین پدر اگر خونت

تمام لیلی چشمم شدست مجنونت

که را مجال نظر بر جمال میمونت؟

بدین صفت که تو دل می‌بری ورای حجاب


تویی که بر کمر دین مصطفی شالی

شکسته شد الف قامتت... چرا دالی؟

عزیز مصر دلم... منتهای آمالی

درون ما ز تو یک دم نمی‌شود خالی

کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب
 

کنار علقمه افتاده از وفا دستی

به کربلا بنگر عقل می کند مستی

حسین ای که همه هست و بود من هستی

به موی تافته پای دلم فروبستی

چو موی تافتی ‌ای نیکبخت روی متاب
 

مخواه از دل عاشق دمی به هوش آید

نشسته ام برِ آتش که می به جوش آید

به وقت روضه دمادم پیاله نوش آید

تو را حکایت ما مختصر به گوش آید

که حال تشنه نمی‌دانی ای گِل سیراب
 

ز تیرهای سه شعبه کویر نم دارد

و کاروان تو نوزاد و طفل هم دارد!

بساط عشق تو مولا دگر چه کم دارد؟

اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد

و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب
 

اگر چه بسته به روی تو آب... حُر، اهلست

ببخش بر منِ بیچاره... این خطا جهلست

و جنس حُر تو بخر... گر چه بد، ولی اصلست

دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهلست

که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب
 

صدای ناله أدرک اخاک و خصم دنی

دل برادر خود را ز سینه بر بکنی

عمود بر سر تو، زخم چون امان نزنی (1)

کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنی

تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب
 

به شهر شام بلا مرغ کاروان بنشست

و باز هلهله گویا به شام هم منش ست

نپرس مجلس می را...که خاست یا که نشست

اسیر بند بلا را چه جای سرزنش ست

گرت معاونتی دست می‌دهد دریاب
 

به قتلگه بزدم ناله این تن از سر کیست؟

تو می روی و سرت بر نی و تنت باقیست

گناه من به جز عشقت بگو برادر چیست؟

اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست

همی‌کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب


دلاوار



1. اشاره به امان نامه
پ ن: قالب این شعر مُخَمَّس است، با تضمین از عزلی از سعدی...قسمتهای پر رنگ از سعدی است.

فصل : شعرانه,
برچسب ها : شعر,شعرعاشورایی,محرم,روضه,دلاوار,عشق,میکده,حسین,مخمس,حر,یا اخا ادرک اخاک,طفل,
شهر هفتم عشق!
به قلم:دلا وار 09:11 ب.ظ

 

از پشت پلک ابر نگاهت خریده ام

با اینکه شمس روی تو را من ندیده ام

 

غافل شدم ز حُسنِ دو دنیایِ غیر تو

تا قطره ای ز جام شرابت چشیده ام

 

از بس ز چشم مست تو با دیده گفته ام

نقشی به یاد چشم تو بر دل کشیده ام

 

آیا تویی ز عرش، قدم بر دلم زدی

یا من به شهر هفتم عشقت رسیده ام

 

گر می شود تمام، بهشتم بدون تو

من از تمام غیر شما دل بریده ام

 

من موجی از تو بوده ام ای عشق کز غمت

تا آسمان آبی دریا پریده ام

 

آئینه ای که از تو به دل جا گرفته را

آتش زدم به اشک و به آهش دمیده ام

 

خواندم به پیش گوش دلاوار نام تو

عفوم نما که غیر صدایت شنیده ام

 

دلاوار


فصل : شعرانه,
برچسب ها : عشق,شعر,معشوق,لب,دلاوار,

چی بگم با چه زبونی بزنم
حرفی از غصه ی بی تو بودنم

چی میشه ببینم اون روزی رو که
واسه آغوش تو من پیرهنم

چی باید بگم تا باز ببینمت؟
به چشام رنگ شقایق بزنم؟

اگه تقدیر منه، بی تو شدن
ریشه ی خنده رو از لب می کنم

بوی تو میپیچه توی جانماز
شیشه ی عطر توام، که میشکنم

جای زخمِ تیغِ تیزِ غیرتت
کاش بمونه سرخِ سرخ، روی تنم

هر کی رنگ تو بشه تاج سرم

هر کجا نام تو باشه، وطنم

دلاوار


فصل : شعرانه,
برچسب ها : ترانه,شعر,شهادت,عشق,وطن,شقایق,غصه,دلاوار,
و مگر می شود؟
به قلم:دلا وار 03:17 ب.ظ

و مگر میشود از چشم تو حیران نشویم
تو پریشان بکنی زلف و پریشان نشویم

توبه از میکده کردیم هم از اشک ولی
توبه صد بار شکستیم و پشیمان نشویم

مَـــحرم راز بلا، مُـــحرم راه حـــرمیم
بی مُحرّم چو شویم، عاشق انسان نشویم


کفر ما، ما حصل گردش چشمان شماست

تا در این بزم اسیریم مسلمان نشویم

کاش از اشک بصر کور شود دیده ما
تا که ما شاهد آن قاری قرآن نشویم

شب مستوری ما شام بلای تو حسین
ما به مصر تو اسیریم به کنعان نشویم

مصطفا خواند و دلاوار سرود از عشقت
تا به نام تو اسیر ره شیطان نشویم

مصطفی عمانیان و دلاوار


فصل : شعرانه,
برچسب ها : شعر,شعرعاشورایی,محرم,روضه,دلاوار,مصطفی عمانیان,عشق,میکده,حسین,
حکم لب...
به قلم:دلا وار 03:14 ب.ظ


من ندانم که چه حکمی زده این لب با تو

چه کنم با لب و با دل ... و چه امشب با تو؟

دلاوار


فصل : شعرانه,
برچسب ها : حکم,لب,شب,عشق,شعر,دلاوار,دل,
آئینه دل!
به قلم:دلا وار 03:09 ب.ظ


فکر کردی قلب من با عکس رویت شاد شد؟

رفتی و قلبم شکست... آئینه ام بر باد شد!


دلاوار


فصل : شعرانه,
برچسب ها : فکر,قلب,آینه,شاد,دلاوار,شعر,عشق,
سیاهِ اشک...
به قلم:دلا وار 02:58 ب.ظ


نمی بیند دلم دیگر تو را از راه چشمانم

لبم بر لب بنه ساقی که کامل گردد ایمانم


یکی آغوش می خواهد، یکی مدهوش می خواهد

لبت را نوش می خواهد، مرا این ده... و هم آنم


سیاه اشک می بندم، خزان عشق می گردم

به نام دوست می خندم، به پای دوست قربانم


دلاوار


فصل : شعرانه,
برچسب ها : اشک,ساقی,عشق,شعر,معشوق,لب,محرم,دلاوار,
چه عجب؟
به قلم:دلا وار 03:41 ب.ظ


از عشق تو هست آنچه در دل دارم

 هم دل تو و هم دلبر و هم دلدارم

 دیوانه اگر شوم ز رویت چه عجب؟

 چشمی هوسی و پای در گل دارم

دلاوار


فصل : شعرانه,
برچسب ها : چشم,هوس,عشق,شعر,دلاوار,دلبر,دلدار,دیوانه,عجب,
خرابه شام...
به قلم:دلا وار 01:12 ب.ظ

صدای نرم قدمهای دختری تنها

که گریه می کند و گاه با خودش نجوا

صدای ترس و نفسهای بغض آلودش

و پیش روی دو چشمش سری ز یک بابا

صدای سوز غم انگیز شعر لالایی

صدای دختر بابا...صدای لا لا لا

صدای سرد سکوتست و ساز تنهایی

و نیمه شب چه بگویم ز تیرگی بلا

پدر کجاست؟ عمو کو؟ برادرم چه شدست؟

صدای پر ز سوالِ سری پر از سودا

مزن به صورت خورشید من به چوب ستم

نه ماه مانده نه خورشید....اوف بر این دنیا


نام آشنا + دلاوار


فصل : شعرانه,
برچسب ها : شعرعاشورایی,محرم,روضه,دلاوار,نام آشنا,عشق,میکده,حسین,رقیه,شام,

سرود، شمع نگاهم میان شعر لبت

به اشک...واژه نباشد زبان شعر لبت

به جنگ عشق، دلم را به زخم دیده زدی

گرفته قلب من اکنون امان شعر لبت

شکسته شد قلم عقل و عشق در وصفت

عقال و عشق چه داند بیان شعر لبت

بهار لعل تو در چاه دیده، یوسف بود

چگونه چاه ببیند خزان شعر لبت

تر است از تو تمام پیاله های زمین

چه خشک گشته ولی آسمان شعر لبت

سکوت خواهر تو صبر را پریشان کرد

و خواب برده ز سرها فغان شعر لبت

لب تو آب حیات است و غرق گشته ببین

به وقت روضه لبم در روان شعر لبت

لبت که بر لب اکبر رسید حق خندید

نماز عشق زدی با اذان شعر لبت

تمام می شود این شعر آخرش اما

تمام کرد مرا خیزران شعر لبت

هزار واژه اسیر تو شد دلاوارا

به تیر غم بپران از کمان شعر لبت


فصل : شعرانه,
برچسب ها : عشق,لب,شعر,شعرمحرم,شعرعاشورایی,مرثیه,مدح,خیزران,دلاوار,

صفحات دلاوارنامه: 1 | 2 | « 2
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic